تبليغاتX
دانشجويان کامپیوتر 85 دانشگاه بیرجند
خانم ریحانه چمن سرا

                              تولدتون مبارک 

امیدوارم که همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید

از طرف من و رضا و جمعی از دوستان

+ نوشته شده توسط بهروز نیک اندیش در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 16:23 |
developercenter.ir
+ نوشته شده توسط مرتضی حسینی محراب در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 18:26 |

 چیست؟  yahoo


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید حسینی پور در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 9:11 |

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم .

من بچه بودم ، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت دوستيم؟ گفتم : دوست دوست  گفت تا کجا ؟  گفتم : دوستي که تا ندارد . گفت : تا مرگ؟  خنديدم  و گفتم : من که گفتم تا ندارد گفت : باشد ، تا پس از مرگ  گفتم  گفتم : نه، نه ، گفتم  که تا ندارد . گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره  زنده مي شوند ، يعني  زندگي پس از مرگ . بازهم با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم،  تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم . خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا تا  نمي گذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد . مي دانستم . او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .

گفت: بيا دوستي مان يک نشانه بگذاريم .  گفتم : باشد تو بگذار  گفت : شکلات. هر بار که همديگر را مي بينيم  يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد؟ گفتم : باشد.

هر بار يک شکلات  مي گذاشتم  توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست  دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم  و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت : شکمو! تو دوست شکمويي هستي و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق  کوچولوي قشنگ  . مي گفتم  چرا شکلاتت را نمي خوري ؟ مي گفت : تمام  مي شود . مي خواهم تمام  نشود. مي خواهم براي هميشه بماند.  صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني ؟ گفت : مواظبشان  هستم  مي گفت : مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم  و مي گفتم : نه ، نه  تا ندارد . دوستي که تا  ندارد .

يک سال ، دو سال ،  چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده  است . او بزرگ  شده است .  من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده  است  امشب تا خداحافظي  کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم ، اما زود برمي گردم . من  مي دانم، مي رود اما  برنمي گردد . يادش رفت به من شکلات  بدهد.  من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم  کف دستش . گفتم : اين براي  خوردن  يک شکلات هم  گذاشتم کف آن دستش : اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم  دوستي من تا ندارد  مثل هميشه .  خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پراز شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مرتضی حسینی محراب در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 8:56 |