تولدتون مبارک
امیدوارم که همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید
از طرف من و رضا و جمعی از دوستان
تولدتون مبارک
امیدوارم که همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید
از طرف من و رضا و جمعی از دوستان
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم .
من بچه بودم ، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت دوستيم؟ گفتم : دوست دوست گفت تا کجا ؟ گفتم : دوستي که تا ندارد . گفت : تا مرگ؟ خنديدم و گفتم : من که گفتم تا ندارد گفت : باشد ، تا پس از مرگ گفتم گفتم : نه، نه ، گفتم که تا ندارد . گفت : قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ . بازهم با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم . خنديدم و گفتم : تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد . مي دانستم . او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت: بيا دوستي مان يک نشانه بگذاريم . گفتم : باشد تو بگذار گفت : شکلات. هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد؟ گفتم : باشد.
هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت : شکمو! تو دوست شکمويي هستي و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم چرا شکلاتت را نمي خوري ؟ مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند. صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني ؟ گفت : مواظبشان هستم مي گفت : مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه ، نه تا ندارد . دوستي که تا ندارد .
يک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم ، اما زود برمي گردم . من مي دانم، مي رود اما برنمي گردد . يادش رفت به من شکلات بدهد. من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم : اين براي خوردن يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش : اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من تا ندارد مثل هميشه . خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پراز شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟