|
|
فکر کردم قرار دادن این داستان تو وبلاگ ، اونم الان که اکثرا فارغ التحصیل شدیم و همه یه جورایی از هم دور شدیم خالی از لطف نباشه.
================================================
بهترین دوران زندگی
دو روز مانده بود به سیمین سالروز تولدم، آماده ورود به دهه چهارم زندگیم بودم و می ترسیدم که تمام دوران خوشی زندگیم را پشت سر گذارده ام.
طبق عادت همیشگی اول صبح برای ورزش به پارک رفتم و مثل هر روز دوست کهنسالم را دیدم که برای ورزش به پارک آمده بود ، او هفتاد و نه سال داشت و با علاقه خاصی نرمش می کرد.
به او سلام کردم، او متوجه شد که من مثل هر روز نیستم و پرسید که آیا مشکلی برایم پیش آمده؟ . با خودم فکر می کردم که اگر به سن او برسم چگونه خواهم شد. برای همین از او پرسیدم : بهترین دوران زندگی تو چه زمانی بوده؟
نگاهی به من کرد و گفت : برای این سوال فیلسوفانه تو جوابی طولانی دارم.
وقتی که بچه بودم، خانواده ام مراقبم بودند و همه گونه وسایل آرامش را برایم فراهم می کردند و همه چیز عالی بود. آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
وقتی به مدرسه می رفتم و چیزهایی یاد می گرفتم، هر روز با آموختن چیزهای جدید احساس لذت می کردم، آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
وقتی که برای بار شغلی پیدا کردم و مسئولیتی به من محول شد و در قبال کاری که انجام می دادم حقوق دریافت کردم، آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
وقتی که عاشق شدم و با همسر آینده ام آشنا شدم، آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
زمانی که اولین فرزندم به دنیا آمد و خانواده کوچک ما کاملتر شد و احساس پدر بودن پیدا کردم، آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
زمانی که بزرگ شدن فرزندانم را دیدم و ناظر به سامان رسیدن آنها بودم، لذت سرشاری در خود احساس می کردم؛ آن زمان بهترین دوران زندگیم بود.
و حالا من هفتاد و نه سال دارم، بدنم سالم است، احساس خوبی دارم، هنوز هم عاشق همسرم هستم و فرزندانم موفق هستند. اکنون بهترین دوران زندگی من است.
=================================================
همیشه اکنون بهترین دوران زندگیست.لحظه حال را باید ساخت و همیشه باید به آینده امیدوار بود .
قدر دوستیامونو بیشتر بدونیم.