تبليغاتX
دانشجويان کامپیوتر 85 دانشگاه بیرجند

راستی چه کسی اول بار راه جدایی را در پیش گرفت ؟ما یا او؟

ما جدا شدیم یا او ترکمان کرد؟

ما پیمان گسستیم یا او رهایمان کرد ؟

بیایید کمی با هم فکر کنیم ، چه شد که از هم فاصله گرفتیم

و حالا بین ما و او این همه جدایی است؟

مشکل اینجاست که اینقدر فاصله ما با او زیاد شده که یادمان رفته است که مقصر کیست ؟

گاهی هم تقصیر را سریع گردن او می اندازیم تا خودمان را راحت کنیم.

راستش خودمان را گول می زنیم.

اگر کمی انصاف داشته باشیم و گذشته را مرور کنیم یادمان می آید که این ما بودیم که از او جدا شدیم و راه خودمون رو در پیش گرفنیم و رفتیم .

ما پیمان شکستیم .

ما دور شدیم وگرنه او حاضر بود،مثل همیشه کنار ما و یاد ما.

ما خدا را ترک کردیم . ما از خدا جدا شدیم . او هنور که هنوز است با ماست .

با همه بی وفائی های ما باز هم با ماست و نزدیک ما.

چشم های ما را غبار گرفته است که او را دیگر نمی بینیم.

این ذهن های مغشوش و شلوغ باعث شده تا او را فراموش کنیم.

اول بار جدایی آنروز آغاز شد که دلی را آگاهانه شکستیم و بعد پشیمان نشدیم.

یا آنروز که اشک دیگران را دیدیم و شانه بالا انداختیم (شاید در دل گفتیم به ما چه).

آنروز که رنج دیگران غمگینمان نکرد.

آنروز که آسوده دروغ گفتیم و پیش خود هم شرمنده نشدیم.

و آنروز که امانتی (مالی،شخصیتی،...) را آنطور که باید و شاید نگهبانی نکردیم.

...

آنروز روز جدائی ما بود...

اما

اما او رهایمان نکرد .

بارها و بارها بساط آشتی کنان را چید و ما ندیدیم (نه انگار دیدیم و بی توجه و از سر کبر گذشتیم).

روزی که که آن حادثه ناگوار پیش آمد چه کسی بود که مصیبت را از ما دور کرد(یا مصیبتی را برایمان آسان کرد).

آنروز که حس کردیم کسی دستمان را گرفته و از میان تاریکی ها و جهل ها به سلامت بسوی روشنایی علم و دانش وآگاهی می برد.(آره خب منظورم رده های تحصیلی و کار و دوستان خوب و ....هست.)

خودش بود،بارها مِنتمان (مِنت) را کشید.

مِنتمان را کشید و ما بی اعتنایی کردیم.

خب حالا نوبت ماست .وقت آن است که ما قدم جلو بگذاریم و آشتی کنیم.

مطمئن باشین جواب رد نمی دهد. شکستن دل ها کار او نیست.

او که مثل ما زودرنج و کم ظرفیت نیست . به راحتی آشتی می کند.

می پرسید چکار کنیم؟

معلوم است.ببینید چی دوست دارد اون رو انجام بدید.

دوست دارد زبانمان به دروغ و یاوه آلوده نشود .پس مواظب باشیم.

دوست دارد در اندیشه بیچارگان و نیازمندان باشیم .خب کار می کنیم .

دوست دارد غبار گناه چشم و گوش و هوشمان را نگیرد .

پس پا روی هوای نفسمان بگذاریم.

یک کار مهم هم هست که زود ما را به مقصد می رساند . راهی که زود محبتش را جلب می کند .

مهربانترش می کند.زود گذشته ها را پاک می کند و دوباره دوستی ما مثل قدیم تر ها می شود.

و آن این است که پیوند دوستیمان را با کسی که او دوستش دارد محکم کنیم.

ببینیم چه کسی را دوست دارد  و ما هم دوستش داشته باشیم.

راه آسان خوبی است .

شما که بهتر از هر کسی می دانید چه کسی را بیش از همه دوست دارد.

کسی که امروز و لحظه به لحظه امروز با نام او پیوند خورده است .

کسی که ذخیره خدا برای چنین روزگاری است .

پس چرا معطلیم؟

شروع کنیم.

از همین حالا آشتی کنیم.

 

+ نوشته شده توسط مــلیحه احـــمدیان در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 16:23 |

دوباره می سازمت وطن

                      اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم

                   اگرچه با استخوان خویش

+ نوشته شده توسط الهه حسن زاده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 21:48 |
قصه های خوانده را

دوباره میخوانم

روزهای شاد گذشته را

دوباره زندگی میکنم ٬ درخیال

و ته مانده شام دیشب را میخورم٬ با اشتیاق

و پس مانده تصوراتم را به تصویر میکشم

در لحظه های پر سکوت شبهای دیر پا

از پشت پنجره سایه وار عبور میکنم

باد پرده را به یکسو میزند

خود را میبینم که آرمیده ام

در خواب فسیلی سالهای دور

در اتاقک نمور این ساحل شنی

بر لب دریاچه ائی در اعماق اندیشه های کور

صیاد ها و تور ها پوسیده اند

ماهی ها در نقاشی های کودکانه مرده اند

و آب دریاچه دیگر برنگ آبی نیست

گوئی زمان در گردش زمین

خود را گم کرده است

و بدنبال نقطه اتکائی میگردد

تا خود را ثابت کند

شکافهای کهنه بر دل زمین

حکایت جور و ستم سالیان سال

جنگ و ستیر قبیله ها...

نسل هائی که آمدند و رفتند

عشق هائی که نشکفته مردند

اشکهائی که نیامده خشکیدند

قلب هائی مالامال اندوه

. . . . . . . . . . .

خنده بر لب های ترک خورده

یاد آن روزهایست

که می خندیدیم و می ماندیم

در نقش ذهن هامان  به یادگار 

در آن واپسین دمان روزگار

+ نوشته شده توسط مرتضی حسینی محراب در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 20:10 |
نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
چهره کن در اسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
چهره کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان


+ نوشته شده توسط بهروز نیک اندیش در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 14:14 |