پاییز یعنی اول بدبختیه یه کارتن خواب
یعنی سرمایی که نوزاد بنگیه کرایه ای رو دم چهاراه کبود می کنه ولی هیچکس متوجهش نیست حتی خودش!
پاییز یعنی صدای ضرب دار سکه ای که کنار جنازه ی روی سنگفرش می افتد تا خلاص کند مردی را از مسئولیت...
پاییز یعنی ...
پاییز یعنی درخت ها...
پاییز یعنی درخت ها عریان ...
پاییز یعنی درخت ها را ببینیم ...عریان...بی خجالت!
پاییز یعنی بدترین اتفاقی که میتونه برای یک برگ بیفته
پاییز یعنی ببرندت بالا و بعد بزندت زمین و زیر دست و پای هرزه ترین موجودات زمین ذکر بگویی.
پاییز یعنی سوز سرد
یعنی خرابی شوفاژ
یعنی اجاره ای که تو گرمای تابستون ندادیو اثاث هایی که تو سرمای زمستون جلوی خونه تلمبار می شه
پاییز یعنی آب دماغ دختر همسایه که مثل قندیل سفید بود و همیشه آویزان
پاییز یعنی ...
پالتوی بلند سیاهی که من هیچوقت نداشتم
کافه ای که هیچوقت نرفتم
و پنجره ای که هیچوقت نبود
قهوه ی فرانسه ای که هیچوقت حاضر نشد
و همان همیشگی که هیچ کس نیاورد که هیچ کس نفهمید همان همیشگی کدام همیشگی است که اصلا همیشه ای در کار نبود که بخواهد همیشگی به دنبالش بیاید...
و تو...تویی که هیچ وقت نبودی ...حتی از روز اول تا لااقل بفهمم چقدر از این جای خالی را باید گردن نبودنت بیندازم.
لذت پاییز شاید در صندلی پدر بزرگ بود که هیچوقت رویش تاب نخوردم
تا تکانی بخوردو ننو بازی بکنمو سوتی بزنمو و آخرش ادای آسمان را از بین لب های غنچه شده ام در بیاورم با یک سوت!
پاییز خزان زندگی من بود
وقتی برادرم برای بار هشتاد سوم مُرد
وقتی عاشق دختر عموی نداشته ام شدم
وقتی هنوز سوت زدن بلد نبودم و پنجره ی خانه ی شما هم خراب بود و باز نمی شد و تو هم نمی توانستی بیایی پشت پنجره و تازه اگر می آمدی هم توفیری به حال من نداشت که فاصله اینقدر زیاد بود که نه چشمکت را می دیدم نه زبانی که در می آوردی و من هم زوری نداشتم که تا طبقه ی هشتاد و سوم برجتان بتوانم سنگ پرت کنمو به شیشه تان بزنمو خبرت کنمو آخرش هم مجبور شدم قناعت کنمو با دختری که در طبقه ی پنجم زندگی می کرد ازدواج کنم تا بچه مان هم پسر شودو آخرش هم با مادرش زندگی کندو من بشوم پدر پنجشنبه ها...
پاییز یعنی چند روز از جوانی گذشته
یعنی دیگر یادت نمی آید اولین موی سپیدت را کی دیدی
یعنی اولین خط زیر چشم که دیگر اصلا مهم نیست چراکه بعدی ها هم دارند رد می اندازند و آرام آرام می آیند
یعنی چروک
یعنی ...
پاییز شاید پا به ماهه برف بودن
شاید باران تندی باشد که باید زیرش آرام ترین قدم های عمرت را برداری و به مردان جوان چتر به دست نگاه نکنی تا نفرتت را نفهمند نه از چترها بلکه از چتر به دست ها
و بالاخره پاییز برای من فصلی بود که آخرش با همه ی جوجه گیم وقت شمردنم شد...
+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت
1:20 |