تبليغاتX
دانشجويان کامپیوتر 85 دانشگاه بیرجند
خوب پس از مدتی آمدم که تو این روز خوب یک خبر خوب هم بعنوان عیدی به همه بچه ها بدم

و اونم این خبر هستش که همه بسیار خوشحال میشن(اینم عیدی ما سید و سادات ها)

با تصویب شورای دانشگاه گروه های آموزشی قدرت، به گروه مهندسی قدرت، گروه الکترونیک و مخابرات به گروه مهندسی الکترونیک و مخابرات، گروه عمران روستایی به گروه مهندسی عمران، گروه کاربرد کامپیوتر به گروه مهندسی کامپیوتر و فناوری اطلاعات، گروه مکانیک به گروه مهندسی مکانیک و گروه اکتشاف معدن به گروه مهندسی معدن تغییر نام یافتند.

گروه های آموزشی دانشکده مهندسی، مهندسی شدند

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 14:47 |

 

پاییز یعنی اول بدبختیه یه کارتن خواب

یعنی سرمایی که نوزاد بنگیه کرایه ای رو دم چهاراه کبود می کنه ولی هیچکس متوجهش نیست حتی خودش!

پاییز یعنی صدای ضرب دار سکه ای که کنار جنازه ی روی سنگفرش می افتد تا خلاص کند مردی را از مسئولیت...

پاییز یعنی ...

پاییز یعنی درخت ها...

پاییز یعنی درخت ها عریان ...

پاییز یعنی درخت ها را ببینیم ...عریان...بی خجالت!

پاییز یعنی بدترین اتفاقی که میتونه برای یک برگ بیفته

پاییز یعنی ببرندت بالا و بعد بزندت زمین و زیر دست و پای هرزه ترین موجودات زمین ذکر بگویی.

پاییز یعنی سوز سرد

یعنی خرابی شوفاژ

یعنی اجاره ای که تو گرمای تابستون ندادیو اثاث هایی که تو سرمای زمستون جلوی خونه تلمبار می شه

پاییز یعنی آب دماغ دختر همسایه که مثل قندیل سفید بود و همیشه آویزان

پاییز یعنی ...

پالتوی بلند سیاهی که من هیچوقت نداشتم

کافه ای که هیچوقت نرفتم

و پنجره ای که هیچوقت نبود

قهوه ی فرانسه ای که هیچوقت حاضر نشد

و همان همیشگی که هیچ کس نیاورد که هیچ کس نفهمید همان همیشگی کدام همیشگی است که اصلا همیشه ای در کار نبود که بخواهد همیشگی به دنبالش بیاید...

و تو...تویی که هیچ وقت نبودی ...حتی از روز اول تا لااقل بفهمم چقدر از این جای خالی را باید گردن نبودنت بیندازم.

لذت پاییز شاید در صندلی پدر بزرگ بود که هیچوقت رویش تاب نخوردم

تا تکانی بخوردو ننو بازی بکنمو سوتی بزنمو و آخرش ادای آسمان را از بین لب های غنچه شده ام در بیاورم با یک سوت!

پاییز خزان زندگی من بود

وقتی برادرم برای بار هشتاد سوم مُرد

وقتی عاشق دختر عموی نداشته ام شدم

وقتی هنوز سوت زدن بلد نبودم و پنجره ی خانه ی شما هم خراب بود و باز نمی شد و تو هم نمی توانستی بیایی پشت پنجره و تازه اگر می آمدی هم توفیری به حال من نداشت که فاصله اینقدر زیاد بود که نه چشمکت را می دیدم نه زبانی که در می آوردی و من هم زوری نداشتم که تا طبقه ی هشتاد و سوم برجتان بتوانم سنگ  پرت کنمو به شیشه تان بزنمو خبرت کنمو آخرش هم مجبور شدم قناعت کنمو با دختری که در طبقه ی پنجم زندگی می کرد ازدواج کنم تا بچه مان هم پسر شودو آخرش هم با مادرش زندگی کندو من بشوم پدر پنجشنبه ها...

پاییز یعنی چند روز از جوانی گذشته

یعنی دیگر یادت نمی آید اولین موی سپیدت را کی دیدی

یعنی اولین خط زیر چشم که دیگر اصلا مهم نیست چراکه بعدی ها هم دارند رد می اندازند و آرام آرام می آیند

یعنی چروک

یعنی ...

پاییز شاید پا به ماهه برف بودن

شاید باران تندی باشد که باید زیرش آرام ترین قدم های عمرت را برداری و به مردان جوان چتر به دست نگاه نکنی تا نفرتت را نفهمند نه از چترها بلکه از چتر به دست ها

و بالاخره پاییز برای من فصلی بود که آخرش با همه ی جوجه گیم وقت شمردنم شد...
+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 1:20 |
باز اومده ماه مهر
ماه خوب مدرسه
بوي ماه مهربون
ماهي كه دوست منه
باز اومده ماه مهر
ماه خوب مدرسه
بوي ماه مهربون
ماهي كه دوست منه
زنگ شادي زنگ شوق
خنده هاي بچه ها
در پناه خداوند
راهي كه راه منه
اي بچه ها بياييد
با هم ديگه بخنديم
دوباره شادي كنيم
درِ غم و ببنديم
باز اومده ماه مهر
ماه خوب مدرسه
بوي ماه مهربون
ماهي كه دوست منه
باز اومده ماه مهر
ماه خوب مدرسه
بوي ماه مهربون
ماهي كه دوست منه

 

شروع سال تحصیلی جدید رو به همه دوستان تبریک و تسلیت عرض میکنم

تبریک به خاطر دیدار مجدد و تسلیت بخاطر ...

بزودی میبینمتون دلم واسه همتون تنگ شده

رضا جان همون کرسی رو گرم کن ما آمدیم میگن پائیز و زمستون بیرجند(کویر) با کسی شوخی نداره چه برسه به من که همین جوریش سوغات شهریور شمال رو  با خودم میارم. (راستی سبحان رو صحیح و سالم پست کردم تا ۲ ساعت دیگه میرسه )

                                 

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 4:22 |
زندگی تنها معلمی است

                                      که

                                                اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 3:24 |
آنتونی رابینز تا سن 22 سالگی جوانی گمنام، فقیر و تن‌پرور بود. اما ناگهان با یک تصمیم قاطع و به کارگیری اراده‌ای قوی دگرگونی عظیمی در خود ایجاد کرد. او در مدت کوتاهی به بیشترین آرزوها و رویاهای جوانی خود جامه عمل پوشانید.
قصری زیبا و بزرگ در ساحل سن دیه گو خریداری کرد و چند طبقه آن را به دفتر کار خود اختصاص داد و به یکی از بزرگترین سخنرانان و گویندگان برنامه‌های روانشناسی رادیو و تلویزیون درآمد.
آنتونی رابینز اهداف معنوی را بسیار باارزش‌تر از مقاصد مادی می‌شمارد. اکنون کتابهای او در ردیف پرفروشترین کتابهای دنیا قرار دارد

 

  • «نخستین کلید آن است که بدانید چگونه با یاس و دلسردی مبارزه کنید. دومین کلید آن است که از پاسخ منفی نهراسید. سومین کلید آن است که بتوانید فشارهای مالی را تحمل کنید. چهارمین کلید این است که به آسایش خاطری که بدست می‌آورید قانع نباشید. پنجمین کلید این است که همیشه بیش از آنچه می‌گیرید بدهید.»
  • «قدم نخست: معیارهای خود را بالا ببرید. قدم دوم: عقاید زیان‌آور را تغییر دهید. قدم سوم: شیوه معمول کار را تغییر دهید.»
  • «اگر فکر می‌کنید شکست می‌خورید و یا پیروز خواهید شد در هر دو صورت درست اندیشیده‌اید.»
  • «ایجاد روندها چیزی به جز رهبری نیست.»
  • «زندگی خود را به صورت شاهکاری بی‌همتا درآورید.»
  • «آنچه سرنوشت ما را تعیین می‌کند، شرایط زندگی‌مان نیست بلکه تصمیم‌های ماست.»
  • «زندگی را همانگونه که هست بپذیرید و در این زمان است که  آرزو  محو می‌شود. سعی کنید همیشه شاد باشید بدون اینکه برای این شادی دلیل خاصی وجود داشته باشد و اینگونه‌است که به آرامش می‌رسید.»
  • «هر روز صبح غزالی در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می‌داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود. هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود؛ او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد. مهم نیست که شیر هستید یا غزال، بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید.»
+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 0:32 |
روش‌های اتصال
برای اتصال كامپیوترهایی كه در فاصله‌ای نه‌چندان دور از یكدیگر قرار دارند (مثلاً در یك اتاق، سالن، یا نهایتاً طبقات مختلف از یك ساختمان مستقر هستند)، راه‌های مختلفی وجود دارد كه عبارتند از:

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 19:2 |
سلام به تمامی دوستان عزیز چه دور چه نزدیک و بخصوص خانوم زاهدی که همیشه بیاد ما بودن .جا داره از همه دوستان اکتیو که وبلاگ رو سر پا نگه داشتن و تلاش حودشون رو میکنن تشکر کنم و بگم واقعا باعث افتخار هستید .دوستان من این تنها  حرف من نیست ارقام واقعی و نتایج نشون میده

آمار رسمی سایت http://www.webgozar.com 

عنوان سايت

وبلاگ دانشجویان دانشجویان

 آدرس سايت bcom2007.blogfa.com
 تعداد بازديد 6911
 آمار از تاريخ 1386/2/25

خلاصه آمار سايت
بازديد امروز: 64  تا ساعت 17:45
بازديد ديروز: 111
افراد آنلاين: 1
بازديد کل: 6911

 

اين سايت در هفته گذشته به طور متوسط 162بازديد روزانه و در ماه گذشته متوسط 114 بازديد روزانه داشته است.

پر بيننده ترين روز   263 بازديد (1386/4/28 )
 هفته گذشته   932 بازديد
 30 روز گذشته   3380 بازديد

 

جا داره پیشاپیش 7000 امین بازدید کننده رو تبریک بگیم
چون عدد 7 مقدس هست من 7000 امین بازدیدکننده رو تبریک گفتم

حالا باز هم برای یک کار زیبا دیگه بشما احتیاج داریم

وبلاگ جدید رو بشما تبریک میگیم

بیوگرافی نویسندگان وبلاگ

http://bcom2007bio.blogfa.ir/

لطفا در قسمت نظران بترتیب نوشته شده پر کنید

و پیشنهادات خود را بدهید

پیشاپیش از همکاری شما تشکر میکنیم

 

 

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 18:6 |

همکلاسی یعنی : بهترین دوست

همکلاسی یعنی :همخون

همکلاسی یعنی: هم غصه

همکلاسی یعنی: پشتیبان

همکلاسی یعنی: شادی

همکلاسی یعنی: اتحاد و همبستگی

همکلاسی یعنی : بهترین

همکلاسی یعنی : ............

همکلاسی یعنی: تو و فقط تو

 

                                     همکلاسی عزیزم دوستت دارم

 

سلام به همه اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن

آره با تو هستم

آره با تو هستم با تویی که ساعت 10 شب آمدی

با تویی که ساعت 12 شب آمدی تا کنار دوستات باشی و بهشون قوت قلب بدی

تا بهشون بفهمونی که اینجا غریب و تنها و  بی کس نیستن.

 با تویی که دقیقه به دقیقه زنگ میزدی حال دوستت رو بپرسی

بازم با توام  که نشستی تو اون بیمارستان قطره قطره اشکت رو تقدیم دوستات کردی

آره تویی که اشک تو چشمات حلقه زده بود  اما ....

تویی که تا صبح تو خوابگاه پا به پا همکلاسیات که میدونستی چقدر داغون و خستن بیدار موندی و خوابت نبرد

تویی که  ساعت 2 شب 3 صبح 5 صبح زنگ میزدی و حال دوستت رو میپرسیدی و نگران حال بقیه دوستات بودی

تویی که فهمیدی و دوستات رو درک کردی چقدر خسته و بیحال شدن و براشون  زحمت کشیدی صبحانه آوردی .

دست همتون درد نکنه واقعا جا داره تک تک دستاتون رو ببوسیم و به همتون خسته نباشید  بگیم

دم مرام بی ریاتون گرم .

 

باورمون نمیشد

 اما باور کردیم که جمع ما بهترین جمع هستش

باورمون نمیشد

اما باور کردیم اینجا غریب نیستیم و همو داریم

باورمون نمیشد

اما باور کردیم که چقدر همکلاسی هامون عزیزن

باورمون نمیشد

اما باور کردیم که همه با همیم

باورمون نمیشد

اما حالا همتون رو باور کردیم

 

 

                                             از طرف همکلاسی ها 

 

 

                                          خسته بادم  آسمانی دارم سبز

                                          دوستانی همه دریای وجود

                                              همه بوی گل سرخ

                                              طعم هر شبنم صبح

                                          قلبهاشان همه اوج ملکوت

                                       خنده هاشان همه از فرط خلوص

                                       گریه هاشان همه از عمق وجود

                                        فکر هاشان همه از جنس بلور

                                       روحشان روان تر از آب روان

                                         جانشان رهاتر از این آسمان

                                      

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 19:28 |

                                    http://www.sadeghhedayat.com

 

نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد ، دهانم بد مزه است ، سرم گیج می خورد ، قلبم گرفته ، تنم خسته ، کوفته ، شل ، بدون اراده در رختخواب افتاده ام .

هزار جور فکرهای شگفت انگیز در مغزم می چرخد ، می گردد . همه آنها را می بینم . اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای ، باید سرتاسر زندگانی ام را شرح دهم و آن ممکن نیست .

هیچکس نمی تواند پی ببرد . هیچکس باور نخواهد کرد . به کسیکه دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند : برو سرت را بگذار و بمیر ... اما وقتیکه مرگ هم آدم را نمی خواهد ، وقتیکه مرگ هم پشتش را به آدم می کند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید ... !

همه از مرگ می ترسند من اما از زندگی سمچ خودم !!!

چقدر هولناک است وقتی مرگ آدمی را نمی خواهد و پس می زند .

نمی دانم همه را منتر کرده ام ، خودم هم منتر شده ام . ولی یک فکر است که دارد مرا دیوانه می کند . نمی توانم جلوی لبخندم  را بگیرم . گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد. آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست . همه گول خوردند !

نمی دانم چی می نویسم . تی تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا می دهد . می خواهم آن را بردارم از پنجره پرت کنم بیرون . این صدای هولناک و متعفنی که گذشتن زمان را در کله ام با چکش می کوبد !!!

نه کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد ، خودکشی با بعضی ها هست . در خمیر و نهاد آنهاست. آری سرنوشت هر کسی روی پیشانیش نوشته شده است .

در رختخوابم می غلتم. یادداشتهای خاطره ام را به هم می زنم . اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار می دهد .

آری همه از مرگ می ترسند اما من از زندگی سمچ خودم ...

« زنده به گور – صادق هدایت »

 

 

بد نبود یادی از  صادق عزیز بشه جاش خالی بود واقعا

 

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 13:36 |

حجاب و تجاوز
یکی باید جلوی اینها را بگیرد. مثلا نیروی انتظامی و برادران حراست قصد دارند امنیت اخلاقی و اجتماعی ایجاد کنند. حالا ادعا بخورد توی سرشان. نیروی انتظامی تهران اعلام کرد که سه مامور نیروی انتظامی ورامین به یک دختر 28 ساله که به عنوان بدحجاب بازداشت شده بود، تجاوز کردند. یک دختر اصفهانی هم پس از آزاد شدن از بازداشت نیروی انتظامی خودکشی کرد. در کرمانشاه هم هفته گذشته معاون حراست دانشگاه به یک دختر دانشجو تجاوز کرده بود. به دنبال این فتوحات برادران رزمنده عزیز، سردار رادان گفت: « برخورد قاطع با اراذل و اوباش، مرحله دوم طرح امنیت اجتماعی است.» ظاهرا در مرحله دوم قرار است به اراذل و اوباش تجاوز کنند. از طرف دیگر وزارت ارشاد هم اعلام کرد که طرح حجاب در ادارات به زودی آغاز می شود. معلوم نیست در آنجا هم قرار است تجاوز کنند یا فقط در این مورد قرار است حرف بزنند.

لينك مطلب ...... 

http://www.roozonline.com/archives/2007/05/004549.php

+ نوشته شده توسط سید وهاب زمانی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:34 |