دوباره میخوانم
روزهای شاد گذشته را
دوباره زندگی میکنم ٬ درخیال
و ته مانده شام دیشب را میخورم٬ با اشتیاق
و پس مانده تصوراتم را به تصویر میکشم
در لحظه های پر سکوت شبهای دیر پا
از پشت پنجره سایه وار عبور میکنم
باد پرده را به یکسو میزند
خود را میبینم که آرمیده ام
در خواب فسیلی سالهای دور
در اتاقک نمور این ساحل شنی
بر لب دریاچه ائی در اعماق اندیشه های کور
صیاد ها و تور ها پوسیده اند
ماهی ها در نقاشی های کودکانه مرده اند
و آب دریاچه دیگر برنگ آبی نیست
گوئی زمان در گردش زمین
خود را گم کرده است
و بدنبال نقطه اتکائی میگردد
تا خود را ثابت کند
شکافهای کهنه بر دل زمین
حکایت جور و ستم سالیان سال
جنگ و ستیر قبیله ها...
نسل هائی که آمدند و رفتند
عشق هائی که نشکفته مردند
اشکهائی که نیامده خشکیدند
قلب هائی مالامال اندوه
. . . . . . . . . . .
خنده بر لب های ترک خورده
یاد آن روزهایست
که می خندیدیم و می ماندیم
در نقش ذهن هامان به یادگار
در آن واپسین دمان روزگار

